دوست من ؛ کاش می دونستی . . .

کاش می دونستی رویای دیدنت ، هم دم شدنت ، با تو توی خونه خوندن و تو رو از نزدیک شنیدنت ، هر شب و هر صبح تو خواب و تو بیداری ، از تو اتاق تا تو خیابون ،از استادیوم فوتبال  تا سینما ،  از فروشگاه تا فرودگاه ،از شرق تا غرب و  از شمال تا جنوب . . . با منه .

کاش می دونستی رفیق چی می گم . . .

کاش یه بار لب مدیترانه نشسته بودی و می دیدی که دیگه شعرت نمیاد ، کاش برق انعکاس آفتاب ُ رو شن های تمیز ساحلش ُ خنده ی سرمستی ِ آدمای کنارش رو دیده بودیُ یاد قوطی های خالی آب معدنی و آشغال چیپس های کنار خزرُ یه پیر زن داغـدار که مات و مبهوت به افق نگاه می کرد  می افتادیُ یه راست می رفتی فرودگاه بر می گشتی ، که اینجا من رو نمی خواد ، اونجا جای ماست . . .

کاش یه بار تو غروب های لندن قدم زده بودی ُ می دیدی که غمش از غروبای جمعه ی خودمون هزار بار گریه دارتره و کاش یه بار یه نامه برات اومده بود ، که پسـر !!! اگه مردی بمون و درستش کن ، اگه مردی ، بدون هر چیزی هزینه داره و اگه مردی هزینش رو بده و برگرد یا کاش برات حتی یه بار نامه ای اومده بود که : تو که مثل بقیه گذاشتی رفتی بابا . ؟؟؟. . . و  کاش می دونستی مادر ِ نگران داشتن و همسر نگران داشتن و ذهن نگران داشتن یعنی چه . . .

کاش حتی یک روز … دقت کن … حتی یک روز ، نـَه چند سال . . . تصور شاید فردا دیگه نباشم پا به پات همه جا بود . . .

کاش یه بار، فقط یک بار،  نه مثل ما  دَه ها  بار ، میلیون ها خرج ساختن چیزی می کردی و صبح از خواب پا می شدی و می دیدی آقای ماهواره كه ترانه هاي سخيف غذاي روزانه اش شده ،  بي مُزد و با منت پخشش می کنه و بعد از یه مدت می گه یا بیا عین ما بشو یا دیگه همینم نمی خوایم ، یا پا می شدی و می دیدی شبکه ای مثل منو تو. . . هرچه تو گفتی رو سانسور کرده و هرچه به دل  خودش  نيك نـِشسـتسـت رو به خورد مردم داده و اونوقت تلنگرش می خورد بهت که ای دل غافل همه جا آسمون یه رنگه ، همه قیچی بدست می افتن به جون کارت ، فقط اونا یکم خیاطاشون خوش پوش ترن ، مینی ژوب می بوشن و کراوات می زنن. نه رفیق جای من نیستی ُ اگه جای من بودی تو هم دوست نداشتی چهره ای که از خودت با دست خالی و خون دل ساختی از رسانه ای پخش بشه که صورتش یه چیزه و سـیرتـش چیز دیگر . لا اقل رسانه های داخلي درون و برون یکیست و تکلیف روشن كه مي دوني در چه حوزه اي فعالند و در چه حوزه اي نه ، هواي چه كسي را دارند و هواي چه كسي را نه ، و جهان بيني شان چيست و از كجا مي آيد.

کاش یه بار پای حرف های امثال  ”یاس “نشسته بودی ، کاش می دونستی “محسن نامجو” ها دلشون برای کافه های مشهد تنگ شده ، کاش می دونستی” کاوه یغمایی “ها دوست دارن  فرزندشون بابا بزرگش رو بـبیـنه و کاش می دونستی به “آرش سبحانی”ها  زیاد هم خوش نمی گذره ، کاش خبر داشتی که “اروین خاچیکیان ” ها  هنوزم حال کوچه های قدیم رو می پُرسن و باز هم بايد بگم كه اي کاش یک بار کنار یه ساحل هر جاي دنيا نشسته بودی ُ شغلت شعر گفتن برای “راک” بود و به خودت یه نگاه می انداختی و از مردمت شرمنده می شدی و زیر لبت زمزمه می کردی : ای خدا شهر من کو ؟؟؟

. اي رفیق من ، اي هوادار ، اي ولي نعمت راستين ما ، اي هموطن ، كمي صبر کن ، بذار بمونم ،ازت تقاضا می کنم من رو از خودت نگیر ، بازگشتم تا تورا بـبينم ،  فقط بذار بمونم ، بذار صبح ها خیابون ولیعصر رو بتونم تماشا کنم ،بذار صبح ها كه به خيابون ميام فارسي صحبت كنم ، نگذار شعرم بميره ،  من كه آزاري به کسی نداشتم و ندارم ، هميشه سرم تو لاك خودم بوده ،چرا صبر نمی کنی ؟ فقط کمی صبر. . .تا ثابت كنم ستاره در قفس هم نورش به بيرون مي ره ، تا ثابت كنم ضعف كار هايي كه مجاز مي شنوي از ضعف صاحب اثر مياد نه از سيستم سانسور .اگر نشستي و پشت پنجره هاي خونه ات حفاظي از ميله جوش دادي و داري ستاره ها رو تماشا مي كني و افسوس مي خوري كه چرا جلوي آسمان ميله كشيدند و ستاره ها محبوسند ، يادت نرود ستاره هاي پشت ميله آزادند ، اين تويي كه رو به خودت حصار بستي . .چشم هايت را بشور ، ذهنت رو باز كن و از پيشداوري و قضاوت ِبي تحليل خودداري كن ، تقاضا مي كنم ،  رفیق من رو از خودت نگیر . . .برايت خواهم درخشيد تا هر روزي كه تو بخواهي .